غربت شب
دگر حافظ به فالش مرهمم نيست دگر سعدي به اشعارش دوا نيست
دگر عشق به ماندن در دلم نيست به سر سوداي يك عاشق مرا نيست
نه صبري از برم مانده چو ايوب چه مي دانم كه صبرش هم شفا نيست
به دريا درد خود شاد بگويم ولي دريا به دردم آشنا نيست
به صحرا قصه ام را گر بگويم تمام ريگ هايش بس مرا نيست
كجايي قاصدك ، قاصد مرا باش به يارم گو كه يارم هست يا نيست ؟
چرا پس ياوران ياري نكردند ؟ چرا با باوفايان جز جفا نيست ؟
چرا هر دم دلي را مي شكستند چرا همراه ما يك جو وفا نيست ؟
چرا يزدان به جسم ما صفا نيست چرا ايمان به جان ها جز ردا نيست ؟
سخن كوتاه و دل در عشق يك يار كه ياور از برايم جز خدا نيست
- خرداد 1379-
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من