روزهای با تو بودن
روزهاي با تو بودن خوب است ، خوبتر از بهشت ، خوبتر از بهترين سرنوشتي كه مي شود رقم زد .
اين را همه كودكان جهان نيز مي دانند . اين را نسيمي كه هر روز زلف درختان كوچه ما را
شانه مي زند ، مي داند و آن شبنمي كه هرسحرگاه بر پنجره اتاقم مي نشيند .
روزهاي با تو بودن از همه پروانه ها و از مهتاب و ستاره ها قشنگ تر است و از همه اشكها
زلال تر . اين را كلمات مهربان من نيز مي دانند و آن مدادي كه براي نوشتن نام تو مدام
لحظه شماري مي كند .
شايد باور نكني كه من از وقتي به دنيا آمده ام ، براي تو نوشته ام . من به شوق سرودن تو
شاعر شده ام .
من اولين شعرم را قبل از آفرينش زمين براي تو سروده ام . من از سيبها و ياسها بهتر تو را
مي شناسم و از آبشارها بهتر نام تو را زمزمه مي كنم .
من راه خانه تو را از پرستو ها بهتر مي دانم . من زودتر از همه چشمها تو را ديده ام .
ابر ها يك عمر مي بارند تا آينه ها بهتر تو را ببينند . كوهها يك عمر مي ايستند تا آفتاب هر
صبح بر شانه آنها بيدار شود و به تو لبخند بزند و رودها يك عمر مي دوند تا به تو برسند .
آسمان سرپوشي است تا فرشته ها تو را نبينند و به تو رشك نبرند .
روزهاي با تو بودن خوب است ، خوبتر از همه روزهايي كه بي تو آمده اند و رفته اند .
دعا كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد بي تو نمانم ...
با تو كه هستم درياها را مي توانم به آتش كشم . با تو كه هستم مي توانم خواب قناري ها را تعبير كنم
و با شاخه هاي انگور حرف بزنم .
با تو كه هستم همه حرفهايم جوان مي شوند و شعرهايم بوي عشق مي دهند .
هيچگاه معناي دلتنگي را نمي فهميدم تا آنكه با تو آشنا شدم . اكنون تمام ساعت هايم
معناي دلتنگي مي دهد ، حتي زماني كه با تو هستم ازفكر نبود تو دلتنگ مي شوم .
مي داني ...
هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي كنم بايد چيزي بنويسم . در روز ، در شب ، در تمامي
ثانيه هاي عمرم ...
دوست دارم هر روز پنج بار پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و عاشقانه با تو حرف بزنم .
دوست دارم هر وقت دفتر شعرم مه آلود مي شود و تن حرفهايم درد مي گيرد ، آنها را به ملاقات
تو بفرستم .
دوست دارم وقتي با تو حرف مي زنم ، هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد و آنقدر محو تو باشم
كه حتي اگر زمين از سقف هستي فرو بيفتد ، پلك بر هم نزنم .
گاهي نوشتن براي تو سخت مي شود و از تو نوشتن سخت تر . من هروقت دلم مي گيرد ،
با تو حرف مي زنم . من از سنگ ها و درياها برترم .چون دلم برايت تنگ مي شود و مي توانم
درفراق تو گريه كنم .
وقتي شب مي شود دوست ندارم به پايان برسد . وقتي در تمام ثانيه هاي شب مي توانم به تو
فكر كنم به نظر تو مي توانم آرزو كنم شب به پايان برسد ؟؟!!
مي داني ...
با اينكه شب را دوست دارم اما شب بي تو يك تكه كاغذ سياه است كه بايد آن را مچاله كرد
و دور انداخت .
شب بي تو حرفي بيهوده در دفتر زمان است .
شب بي تو اندوهي تبدار و تاريك است ، يك خاطره غم انگيز و متروك .
فصل ها را با تو مي خواهم ، درخت ها را با تو ، نسيم ها را با تو .دنيا بي تو يك تلفظ عجيب
از زندگي است .
بوسه هايت را روي بنفشه ها مي ريزم ، فردا تمام باغچه ها به سوي تو مي آيند و همه كاج ها
جوان مي شوند .
اگر از من دور شوي ، جغرافياي جهان را در هم مي ريزم و جلگه ها و كوهها را جابجا
مي كنم .
اگر فردا پايان من است ، مي خواهم تا صبح با نام تو زندگي كنم .
مرا دوست داشته باش تا هيچ وقت به زمستان نرسم .
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من