طرح دل
طرح دل
خسته ام و بي حوصله ، كمي هم دلتنگم ، وقتي اين حالت برايم پيش مي آيد دوست دارم غزل حافظ
بخوانم . اما نمي دانم كدام غزلش را بخوانم تا روحم تازه شود . از اطرافيانم خسته ام . از در و ديوار
اتاقم خسته ام . از تكرار روزهايم خسته ام . از رؤياها و افكار كودكانه ي خودم هم خسته ام .
در فكر اينم كه خستگيم را نقاشي كنم ، اما چه كنم كه فنونش را نمي دانم . شايد كشيدن
دلتنگي راحت تر باشد . مي توانم از احساسم هم كمك بگيرم . عشق هم حتما مرا ياري خواهد كرد .
و دلتنگيم چه آسان بر روي بوم خود نمايي مي كند .....
از اين طرح خوشم مي آيد . آن را در گوشه ي قلبم آويزان مي كنم . جايي كه تو به راحتي بتواني آن
هميشه حواست پرت است و گاهي هم براي اذيت كردن من خودت را به بي خيالي مي زني .
وقتي اينكار را مي كني لجم مي گيرد .
آن وقت مي خواهم براي هميشه تو را از دلم بيرون كنم و اگر التماس هم كني ديگر راهت ندهم .
اما چه كنم كه به تو عادت كرده ام . منتظر مي مانم . ساعت ها مي گذرد و تو نمي آيي . نقاشيم هم
دارد به من دهن كجي مي كند.
- ديدي نيامد -
صداي پايت را مي شنوم كه هر لحظه نزديكتر مي شود . بالاخره رسيدي . اما چرا اينجوري مي كني .
چرا پشتت را به نقاشي ام كرده اي ؟
دوباره از آن روزهاست . دوباره حوصله ام را نداري . دوباره بي اجازه وارد قلب ديگري شده اي .
دوباره قوانين ورود به قلبم را فراموش كرده اي .
بايد جريمه ات كنم . اما اينبار گناهت را ناديده مي گيرم . براي تو فرقي نمي كند . در اين عالم نيستي .
چشمهايت نيز به من دروغ مي گويند .
بر مي خيزم وبه سراغ نقاشي ام مي روم .
آن را از روي ديوار بر مي دارم و درست در مقابل ديدگانت قرار مي دهم . واكنشي نشان نمي دهي .
فقط
و به سرعت آنجا را ترك مي كنم .
ساعت ها مي گذرد .آرام شده ام . بايد با تو حرف بزنم .
به آرامي وارد مي شوم . ورودم را حس نمي كني . غرق نقاشي هستي . حتما نقاشي ام را ديده اي و
- بر روي بوم صورت دختركي مي لرزد -
اينبار ديگر نمي توانم از گناهت چشم پوشي كنم . مطمئنا تمام دادگاه ها تو را محكوم به اعدام
مي كنند . از همين اكنون طناب دار را مي بينم و تو روي صندلي و طناب دار مقابل چشمانت
مي رقصد .
به سر مي برم .
نگاهت به نگاهم مي افتد . براي اولين بار است كه سرت را پايين مي اندازي . حتما" از چشمانم همه
چيز را خوانده اي ... ؟!
دستانت آرام بالا مي آيند و نقاشي ات را بر مي دارند . نگاه من هنوز به تو خيره است و به امتداد رد
پايت مي نگرد . اشك ها پهناي صورتم را فرا مي گيرند و آرام بر روي نقاشي ام مي افتند .
رنگ ها پخش مي شوند و قطره قطره بر روي زمين مي ريزند .
نقاشي ام هم برايم گريه مي كند .
حافظ را بر مي دارم و آن را باز مي كنم :
" سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي "
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من