یک نامه کوتاه برای یک دوست بلند

به نام حضرت دوست که قبل از هر چیز زیبا نام اوست. به نام او و شاکر او که سبب
آشناییمان لطف و رحمت اوست. و اگر تو دل آزردیی بدین آشنایی بدان که آذین زنده
و سرخوش است به سبب آنچه دشوار است صحبت از رفتن و نبودنت..
پس بگذار خاطره ی اولین سلام را به یاد آوریم که من هنوز رفتنت را باور ندارم. آمدنت را
چلچله ها خبر دادند..آمدنت را گرمای دلم در سرمای دی خبر داد و رفتنت را نمیدانم
که آیا بی خبری دلیل بر رفتن همیشگیست؟
و آیا بیخبران همان فراموش شدگانند؟
سوگند به پیمانی که بستیم هنوز رفتنت را باور ندارم..چرا که تو خود گفتی آمده ام که
بمانم..
و زمانی که برای آخرین بار در کنارت قرار گرفتم نمیدانستم که این زمان دیگر
تکرارنمیشود..نمیدانستم که رفتنت را بازگشتی نیست و باید به خدایت بسپارم برای
همیشه..که من به حرمت عهد بینمان باز سلام دارم.
و اکنون که جغدان شوم بر سر کویمان قرار گرفته اند دریافته ام که دیگر تو را بازگشتی
نیست..آنان خبر آورده اند که با کاروان از دیار دل من گذشتی.
خدا به همراهت
و این زمان زمان مرگ انتظار سبز است.
پس به خدایت میسپارم که همچون مرغان عشق به پرواز در آمده و امیدوارم که رسم
زندگی را بیاموزی از این پرنده های عاشق که عشق به آدمی آدمیت بخشید
چرا آدمیت رفت و انسان جستوجویش نکرد؟
و چرا آدمیت مرد و انسان در فراق آن گریه نکرد؟؟؟
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من