من رهگذارِ خستۀ دشت جنونم
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
افسانه ساز شهر تنهایی منم من
افتاده در گرداب رسوایی منم من
گفتم ولی باور نکردی
گفتم ولی باور نکردی
 
دیگر زمن جز نقش دیواری نمانده
گل نیستم از من به جز خاری نمانده
گفتم رها کن این دل دیوانه ام را
بشکن به سنگ نیستی پیمانه ام را
گفتم ولی باور نکردی
گفتم ولی باور نکردی