و دوست داشتن در اینجهان بعدی است چهارم

بي عشقي، بي وزني است كه با آمدنش همه سرمايه جان از كف مي رود. در عوض عشق كه مي آيد، راه "ميان بر" براي رسيدن به كمال و سعادت است
انسان عاشق، دائم السفر است، سفر عشق، پايان ندارد. تعبير هفت شهر عشق، شرح حكايت اين حقيقت است كه سفر بي انتها است و مسافر ديار عشق، ابد در پيش دارد.
از آنجا كه عشق، حقيقي بي انتها است و مسافر ديار عشق، ابد در پيش دارد، اگر لذتي نصيبش شد، بنا را بر آن بگذارد كه اين خط پايان نيست و نه تنها راه، براي بهتر و كاملتر از آن باز است، بلكه راه بي انتها است و اين بي انتهايي، راز ماندگاري و جاودانگي عشق است. اگر اين ماندگاري و بالا رفتن نباشد، همان ميشود كه افلاطون گفت: يعني وصال مدفن عشق مي شود آغاز دلزدگي، تنفر و فرار.
حرف اين نيست كه هر كه را دوست داشته باشي، با عشق الهي كه مقايسه كني، برابري نمي كند و مي بيني خدا دوست داشتني تر است، تا تعارضي پيش آيد و ناچار گردي، هر عشقي، جز عشق الهي را از دل، بيرون كني؛ حرف اين است كه همه عشقها – با هر جمال و كمالي، هر كجا و در هر كس باشد- به او منتهي ميشود. (اينها در عرض هم نيستند كه مزاحم هم باشند و معارض با توحيد ناب) از همين جا است كه مولوي اصرار دارد:
عاشقي گر اين سر و گر آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است
رمز بقاي يك عشق، "پويايي" آن است. عشق پويا، هر لحظه جلوه اي نو و متفاوت از قبل دارد. البته ممكن است خود شخص يا ديگران، اين سيلان و جريان را حس نكنند، ولي از آثار آن به راحتي ميتوان درباره پويايي آن قضاوت كرد. عشق پويا، مثل شجره طيبه اي است كه هر چند ريشه در زمين دارد، ولي سر در آسمان هفتم عاشقي كشيده كه هر بار، به برگ و بار مي نشيند و ميوه مي دهد؛ يعني شور، هيجان، و سرور و شاديِ نويي در جان عاشق ايجاد مي كند.
وقتي عشق "ماندني" باشد و سر در آسمان شهر هفتم عاشقي داشته باشد، چه لذت و سروري دارد.
وقتي به همسفر عشقت مي گويي: "فقط بخاطر تو"، كه همه كمال ها و جمال ها در اين سخن جمع است؛ چه نشاطي دارد.
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من