گل سرخی را به سرانگشتانت سپردم

و تو

- به باور قدیمی -

شروع به پرپر کردنش کردی

دوستت دارم...

دوستت ندارم...

دوستت دارم...

و من در انتظار گلبرگ آخر!

به چشمانم خیره شدی

من در آبی چشمانت غرق شدم

غافل از اینکه سونامی نگاهت آخرین گلبرگ را ربود...

و دوستت ندارم

در میان دستانت موج می زد ...

 

حوالی لبهایم مرغان دریایی درپروازند

و بوتیمار لبهایم

می گرید

برای روزی که حتی

قادر به بوسیدن هم نباشم ....

 

هیچگاه تاجر خوبی نخواهی شد!

هزار بار تمنای عشق را

در چشمان عاشقم دیدی

و هیچ نگفتی ...

این نکته را به خاطر بسپار :

قلب داده شده پس گرفته نمی شود ...

 

دخترک کبریت فروش

آخرین کبریتت را برای روز مبادا نگه دار

این عشق

هر دوی ما را گرم خواهد کرد ...