ردپایی مانده....
دست من خالی بود
دل من می ترسید
من گمان می کردم
تا همین جا کافی است
همه از عشق سخن می گفتند
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس چرا باید رفت؟؟؟
روز و شب غصه من
ابر بارانی فردا بودش
چتر من باز نشد...
لطف باران که نذاشت
گریه ی تلخ مرا گوش کنند
همه ی دلخوشی ام
چند خطی شعر است
من کمی دلگیرم
همه ی ادم ها به دلم می خندند
همه سنگی دارند
که نشان می گیرند
قلب یکدیگر را
غیبت من شاید از سر دلتنگی است
چند سالی است که من منتظرم
پشت در جای دو کفشی مانده
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس چرا باید رفت؟؟
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 16:30 توسط فهیمه صفاریه
|
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من