می خواهم تو را دوست بدارم
دوباره زاده شدم
در یکشنبه اي روشن
زير سقف آسماني كه بوي باران مي داد
و لابه لاي انگشتهايم ، اطلسي ها هي جوانه مي زدند
و گنجشك هاي تنها ، روي دستانم تخم مي گذاشتند
و شب ، تمام ستاره هايش را به چشمانم هديه كرد
و ماه ، مهتاب را براي خاطر من روي آسمانم پهن كرد
طعم گس ارديبهشت ، رايحه زلال بهار...
من دوباره زاده شدم و تند تند ستاره بود كه به چشم هايم هديه مي شد
ساده و مهربان و سبز
و تو ستاره من شدي ، ستاره روشنم
و دستهايم بوي پونه و شقايق گرفتند
يادت هست ؟
چه انتظار سياهي بود
چه انتظاري
تا تو بيايي و من متولد شوم
تمام آسمان ها را شمردم
تمام ستاره ها را
و شب را كه هي عميق تر مي شد...
به قدر تمام باران هاي نباريده و تمام ارديبهشت هاي آمده و نيامده
دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
خوب مي دانم ثانيه هايت را به باد مي سپاري
واژه هايت را زلال مي كني و روي تمام حرف هاي آبي ات ، خط سياه مي كشي
كه دوستت دارم ها را نثارم نكني ...
به قدر تمام دوستت دارم هاي نگفته ات سكوت مي كنم .
سبز مي شوم ، ستاره مي شوم ، ابر مي شوم ، ابر باراني ...
حالا هي مرا انكار كن
هي روي چشمهايم سايه بكش
واژه هايم را به لكنت بينداز
و دستهايم را از ريشه جدا كن
مثل يك حرف تازه نامفهومي
چقدر ببارم كه زلال شوي ؟
چند يكشنبه ديگر زاده شوم تا طلوع كني ؟
تا كجا مي خواهي در چشم هايت مرا انكار كني ؟
تا چند بهار ديگر مي خواهي مرا به دست باد بسپاري ؟
بگذر انگشتهايت را ببوسم .
به نيت شبنم و سپيده
نكند تا هميشه دوباره سايه ات بمانم ؟
ستاره من !
بيا با هم زاده شويم
شايد حوالي شهريور نگاه تو
و زمستان دست هاي من
ستاره اي طلوع كند
و من آنقدر ستاره باران شوم كه آسمان به چشم هايم حسودي كند ...
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من