گریه امانم نمی دهد
کاش مي دانستي نگاه هاي غمگين من چقدر منتظر چشم هاي توست.
آرزوي من ، تنهايم و در اين تنهايي تو را مي خوانم وتو را جرعه جرعه در هوايي
که مي دانم تو تنفس نمي کني مي نوشم ، سر مي کشم و تنفس مي کنم.
هميشه خوش خيال بوده ام به اين که شايد باد تنفس تو را از فرسنگ ها دورتر به
اشتياق نفس هاي من برساند و شايد من به فاصله ي فرسنگ ها و سال ها تو را
نفس بکشم وزمزمه کنم .
هميشه آيينه ي چشم هايم تو بودي و من با تو زيباترين بوده ام
.
به تنهايي عادتم داده اي ، به رها ماندن و معلق شدن خو گرفته ام و هنوز آن
دورترها ايستاده ايو به سوختنم مي خندي ، آه از اين آتش اشتياقم براي رسيدن و
آن رهايي تو از بند هرآنچه نامش را به نام مقدس تو، عشق نهادم. امان از تنهايي
من و بي رحمي تو
..
چقدر اين روزها نبودنت سخت است و ترس از دوباره بودنت کشنده تر ! باور مي کني
چه مي گويم؟
باور مي کني چقدر از تقابل نگاه هايمان مي ترسم؟ نگاه هايي که نمي دانم هنوز رد پاي
انتظاربيهوده ام در امتداد خيرگي آنها به جاي مانده يا نه؟ انتظار ديوانه کننده ي
پلک هاي منتظري که نا اميدانه براي باور نبودنت تند و تند باز و بسته مي شدند...
حيف که حتي براي بي ارزش بودنم هم ارزشي نگذاشتي ، افسوس و آه
...
تنهايي هراس انگيز من ديگر با انتظارم براي بازگشتت ميانه ي خوبي ندارد ،
تنهايي ام مي داند که ديگر باز نمي گردي و انتظار پوشالي ام هنوز باور ندارد که
تو تمام شده اي ، براي هميشه...
تو هرگز عاشق نشدي ، معناي جنونم را نفهميدي ، بزرگ ترين لطفت در حق دل
ساده ام اين بودکه تنهايم گذاشتي بي آنکه ردي بر جاي بگذاري ، بي آنکه اميدي
به يافتنت داشته باشم .
آري ، اين بزرگ ترين محبت تو بود در حق موجودي که هويتش را از او گرفتي ،
تکه پاره هاي شکسته ي قلبش را جمع کردي و بردي به آنجا که دست هيچ
غريبه اي را نخراشد يا زير پاي هيچ رهگذر بي تفاوتي خاکستر و محو نگردد.
حالا اينجا من ايستاده ام با سينه اي خالي از احساس و آماده براي شکستن
قلب هاي مهرباني که باورشان ندارم.
تکه هاي شکسته ام را مي خواهم ، مي دانم که پس نمي دهي ، و من با شکستن
هر دلي تکه اي بر مي دارم براي ساختن دوباره ي قلب خودم
!
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من