دوستت دارم....
زيبا دارم ملوديت را با گيتار و چهره ات را با آب رنگ تمرين مي کنم .مي خواهم بنوازمت
نقاشي ات کنم .
شعر که به دلت ننشست نازنين...
بعضي ها عجيب سرزنشم مي کنند فکر مي کنم کمي حسوديشان مي شود که تو
هر چه سنگ مي زني من عاشق تر مي شوم .
آنها هنوز نمي دانند که همه ديوانگان را نمي شود با سنگ راند.
بعضي هايشان با سنگ ديوانگيشان چند برابر گل مي کند و مي شکفد و بزرگ مي شود ،
بزرگ عين تو، عين علي ، عين مسيح عين اسمت و عين رنگ آبي....
زيبا بعضي ها خيال مي کنند تو هم مثل همه اي، بگذار اين گونه زندگي کنند من خيالم
راحت تر است ...
علی رسولی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:24 توسط فهیمه صفاریه
|
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من