برای تو عزیز: دوستت دارم
چرا از تو نگویم ؟ چرا اشکهای تو را نسرایم ؟ وقتی همه دریاها در قلب
مهربان تو جریان دارند ، چرا من یک قطره پرهیاهو نباشم ؟
چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم . چه روزها که
به یاد تو با درختان پرحوصله گردو درددل کردم . آنقدر منتظرت مانده ام که
همه پنجره ها مرا می شناسند .
یک بار آرام تر از خواب همه درختان به سراغ من بیا . می خواهم با
شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشک هایم گرد و غبار را از
کفشهایت بشویم .
می خواهم تمام بغض هایم بر شانه های تو آب شود .چرا دلم برایت تنگ
نشود ؟
چرا دستهای تو را ستایش نکنم ؟چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو
نچینم ؟
چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم ؟
دلم برایت تنگ می شود ، نه هرشب ، نه هرروز ، بلکه هر لحظه .
این را عقربه های ساعت هم می دانند . خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند .
اگر روزی تورا ننویسم ، دل آبی خودکارم برایت تنگ می شود .
اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم ؟ اگر تو نباشی رنجهایم را با
که بگویم ؟
اگر تو نباشی ، روزهای من به شب نمی رسند و شبهایم در جاده تاریک
زمان سرگردان می شوند .
اگر تو نباشی ، آمدن صبح هم لطفی ندارد و صدای خروسها ناخوش
می شود .
اگر تو نباشی ، ترانه هایم را در رود خواهم ریخت .
چرا برای تو ننویسم ؟جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار
تو بیایند چه بدهم ؟
چرا حرفهایم را پنهان کنم ؟
ای آینه های عاطفه های بکر ، ای پرخاطره تر از رودهای نیل ، همیشه
و همه جا برای تو خواهم نوشت ،
چه در شعله های بی رحم دوزخ ، جه در خانه های مهربان بهشت ...
تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من