کاش بودی
شعرهایم از تو الهام می گیرند و من از شعرهایم ...
چه کنم ؟
همواره باید واسطه ای خیال تو را کنارم بنشاند ....
شعرهایم از تو الهام می گیرند و من از شعرهایم ...
چه کنم ؟
همواره باید واسطه ای خیال تو را کنارم بنشاند ....
كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟
كه چنين گاه به گاه
ميسراني بر چشم.... غزل داغ نگاه !
مي سرايي از لب.....شعر مستانه آه !
راز زيبايي مژگان سياه
در همين قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بي ترس ! .... باز هم كتمان است !
كاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟
رنج اندوه كدامين خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد كدامين پاييز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
كاش ميدانستي .... به چه مي انديشم ؟
كه چنين مبهوتم ....
من فقط جرعه اي از مهر تو را نوشيدم !!!
با تو اي ترجمه عشق "خدا" را ديدم !!!
آه اي ميكده ام !!!
گاه بيداري را
از من و بيخبري هيچ مخواه !
كه من از مستي خود هشيارم !
كاش ميدانستي ... به چه مي انديشم !!!
كاش ميدانستي!!!!
كاش ...

عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه
او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین
آسمانی بودنت باشد همین
چون کویری تشنه باشی بی قرار
که گویی هردم آسمان بر من ببار
عشق یعنی حسرت پنهان دل
زندگی در گوشه ویرانه دل
عشق یعنی اینکه همچون سرنهی بر پای یک دل داده ای
اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه
عشق یعنی سایه ای در یک خیال
آرزویی سرکش و گاهی محال
عشق یعنی کوچه ای دور و دراز
با هزاران سختی و شیب و فراز
عشق یعنی عطر گل های بهشت
عشق یعنی زندگی و سر نوشت
من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
آرزو
به جان، جوشم که جويای تو باشم
خسی بر موج دريای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش،
يکی از آرزوهای تو باشم!!
دارم سخنی با تو گفتن نتوانم
وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو گفتن نتوانم.
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم :
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا
زندگانی بخشند
تو به من می بخشی
شور عشق و مستی
و تو جون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
گفت واونه چه معنا دارد ؟
خواهر کوچکم این را پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت : دیروز خودم هم دیدم
مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
بعد ها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد ...
مرگ من
مرگ من روزي دراين دنيا فردا خواهد رسيد
مرغك جانم زقيد تن برون خواهد پريد
بازان د يو سياه بد سرشت سرنوشت
چنگ غم رااز دروديوار د ل خواهد شنيد
مرغ جانم از پس ماتم سرا خواهد پريد
تا به روي ابرها هم بال وپرخواهد كشيد
جان من گرچه به زندان تنم محبوس بود
چون رها شد از تنم پشتش زغم خواهد خميد
من كه نخل سركشم چون خانه در ساحل زدم
اين قفس را د رمیان خالقم حائل زد م
زين سبب خاموش كردم شمع جان رااز قفس
اتش هجري كه سوزش را به اين محمل زدم
نيمه شب ابرسياهي مي خزد در اسمان
كنده شد گوري براي دختري در ان ميان
ناگهان فرياد مادر در افق ها نقش بست
" نوگلم راازپس دامان من چيد اين خزان "
پيكر فرسوده ام را چون گلي پژمرده وار
در دهان اژدهاي قبر پنهان مي كنند
با فشار سنگ قبري چون به رويم مي نهند
اين عروس مرده را د رخاك زندان مي كنند
بعد از ان من مانم و مادر به هجر دخترش
مي نشيند در كنارم با نگاه خسته اش
من كه در چشمان او چون رعد شادي مي شد م
چون برفتم نورشادي پر كشيد از چهره اش
من برفتم بر دياري پر گل و نااشنا
مادرم شيون نكن در روز و يا در خفا
من چو ان قوي سپيد و ان حباب رفتني
در غروب روز و در دريا شد م محو خدا
در عزاي دخترت شيون نكن اي مادرم
" اي منور از فروغ شمع رويت محفلم "
چون جفا کردم بسي بر تو ببخشايي مرا
تا نبخشايي نگردد لطف يزدان شاملم
مادرم من باده جام قدر نوشيده ام
از پس ان من لباس اخرت پوشيده ام
ارزوهاي زيادي من ز دنيا داشتم
دست من كوتاه شد كز دير تن كوچيده ام
مادرم در خانه احزان چه منزل كرده اي ؟
از چه رو با سوز ني اتش بر اين دل كرده اي ؟
مي رسد بر گوش من هر شب نواي ساز تو
تو گمان بردي طلسم مرگ باطل كرده اي ؟
مادرم من رفته ام از شهر تو چونان دلم
باز هم بر جام مهرت تشنه كام و سائلم
چون كه دوري از برم مادر بدان من تا ابد
مي سپارم مادرم را بر دو دست خالقم

امروز من ايستاده ام
امروز نه باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق!
رنگ آبي، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!

حتی در آستانه ی دروازه های بهشت از فرط شادی روی بر می گردانم ٬ چون بشنوم
که می گویی " دوستت دارم "
وقتی ٬ جایی ٬ روزی....
آنقدر محو تماشای ستارگان درخشان آسمانت شدی که کورسوی ستاره ی زندگیت را از یاد
بردی .
چه وقت خورشید مهربانیت طلوع می کند تا من دوباره تک ستاره ی آسمان رویاهایت
شوم ؟