تبليغاتX
دختری از نسل باران

دختری از نسل باران

 

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد

صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس

 نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی

 خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود

که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “

 شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد

برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .

 “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،

نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

 وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را

ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم

را نمی فهمند، آنهاحتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود

 محبت کنند و عشق بورزند.

“ با اندوه کفت:

 پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

 کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.

 او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،

 پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم،

به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. “

 چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را

روشن کرد...

 

نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 16:15 | لینک ثابت |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش

است

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام

با آن اوج میگیرد

 عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن

اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

 عشق طوفانی و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

 عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و

 اندیشیدن "نیست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن

 را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

 عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

 عشق یک فریب بزرگ و قوی است

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق

 عشق در دریا غرق شدن است

دوست داشتن در دریا شنا کردن

 عشق بینایی را میگیرد

دوست داشتن بینایی میدهد

 عشق خشن است و شدید و ناپایدار

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

 عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

 از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

 عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

 عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

 عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها

آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند

 در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

 عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

 دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست...

 

 

نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 16:15 | لینک ثابت |


صبح انعکاس لبخند توست

زمين اگر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقيري است

که گنجايش بلنداي تو را نخواهد داشت

 قلمرو نگاه تو دورتر از پيداست

 و چشمان تو معبدي

 که ابرها نماز باران را در آن سجده مي‌کنند

اين را فرشته‌ها حتي مي‌دانند

که نيمي از تو هنوز

نامشکوف مانده است

از خلأ نامعلوم‌تري

دستهايي که با نيت مکاشفه

 در تو سفر کردند

حيران

در شب جمعه ايستادند

 تو آن اشاره‌اي که بر براق طوفان نشسته‌اند

 تو آن انعطافي

 که پيشاپيش باران مي‌روي

 آن کس که تو را نسرايد

 بيمار است

زمين

 بي‌تو تاول معلقي است

بر سينه آسمان

و خورشيد اگرچه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبين تو برابر شود

دنباله تو

جنگل خورشيد است

شايد فقط

خاک نامعلوم قيامت

 ظرفيت تو را دارد

 زمين اگر چشم داشت

 بزرگواري تو اين سان غريب نمي‌ماند

هيچ جرأتي جز قلب تو نسوخت

 سپيدتر از سپيد

بر شقيقه صبح ايستاده‌اي

و از جيب خويش

خورشيد مي‌پراکند

 اي معنويت نامحدود

 زوداست حتي در زمين

 نام تو برده شود

 زمين فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

 و سبزي اين سالها

تتمه آن جويبار بزرگ است

 که از سرچشمه ناپيدايي جوشيد

 وگرنه خاک را

 بي‌تو جرأت آباداني نيست

 تو را با ديدني‌هاي مأنوس مي‌سنجم

 من اگر مي‌دانستم

پشت آسمان چيست

 تو هماني

تو آن بهار ناتمامي

 که زمين عقيم

 ديگر هيچ گاه

 به اين تجربه سبز تن نداد

 آن يک بار نيز

 در ظرف تنگ فهم او نجنگيدي

 شب و روز

 بي‌قراري پلکهاي توست

 وگرنه خورشيد به نورافشاني خود اميدوار است.

صبح

انعکاس لبخند توست

 که دم مرگ به جا آوري

 آن قسمت از زمين

که نام تو را نبرد

يخبندان است

 اي پهناوري که

 عشق و شمشير را

 به يک بستر آوردي

 دنيا نمي‌تواند بداند

تو کيستي....


    

              

نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

 

امروز من ايستاده ام

 باز هم يک انتظار!

در دلم هر لحظه سودايی ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوی پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم

يا که گاهی در خيالت می رسم

ديدنت!

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است

بر تمام ميله های اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبی می زنم

رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است

رنگ آبی، رنگ عشق!

رنگ آبی، رنگ توست!

در وجودم شوق تو باز شعله می کشد

در درونم آتشی از مهر تو

باز هم خرمنی از عشق برپا می کند

با تمام خستگی

هر روز من استاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من استاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!

 

 

نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 17:51 | لینک ثابت |

  بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی

 و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت

 رو داشتی.


ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،ولی در عین حال
تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست

 دادیم.


اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم

همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش

 تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش

كه توی دل تو رشد كرده.


در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را

 دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمرطول میكشه

تا كسی رو فراموش كرد.


دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كم‌كم

 افول می‌كنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك

لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.


دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه

 میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی.


رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری. چیزی باش

 كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر

چی دوست داری انجام بدی.


آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه

كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی

تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.



همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت

میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

 

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو

راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.


شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن زنده است. برای

اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها

 هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.


عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با یك اشك

تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل

 میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی

به درستی پیش بری.


وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردی و بقیه

 می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو

 بخندی و بقیه گریه كنن.


لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن بفرستین.

برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن. اونایی كه وقتی

احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین. اونایی كه باعث شدن وقتی

 ناراحت بودین، سمت روشن واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما

 میخواید بدونن كه شما قدر دوستی با اونا رو میدونین.

اگه این كار را نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمی‌افته ولی تنها

شانس روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون گرفتین....

 

نوشته شده توسط فهیمه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 17:16 | لینک ثابت |

آي آدما ، آي آدما از كي شكايت مي كنين

 

اين دل خسته منو دارين بد عادت مي كنين

 

وقتي دلم را مي شكونين ، دلاتونم خنك مي شه       

 

اون وقت بازم فكر مي كنين ، دارين رفاقت مي كنين

 

فكر نكنين مهربونين ، با دل من همزبونين

 

همتونم يه جورايي به من خيانت مي كنين

 

من نمي گم شما بدين ، همتون از جنس همين

 

چون مي دونم اينكارارو ، از سر عادت مي كنين

 

دلم مي خواست كه قلبمو هديه بدم -مال شما-

 

اما ديدم پشت سرم بد جوري غيبت مي كنين

 

دست من و دامن يار ، عشق من و قلب بيدار

وقتي گره خورد مي دونم ، اونوقت حسادت مي كنين

 

دلم مي خواد كه دنيا رو بدم به دستاي شما

 

اما مي دونم كه اونو بدجوري قسمت مي كنين

 

آفتاب و مهتاب واستون ، ارض و سما هم خونتون

 

يك گل سرخ عاطفه ، به من محبت مي كنين ؟

 

منم مي رم ، مي رم سفر ، دنيا همش مال شما

 

شعر منو بخونيدش ، وقتي كه فرصت مي كنين

 

نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 17:15 | لینک ثابت |

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟

 خواهر کوچکم این را پرسید

 من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

 روی دیوار و درختان دیدم

بازهم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

 آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

 بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

 بعدها وقتی غم

 سقف کوتاه دلت را خم کرد

 بی گمان می فهمی

 پنج وارونه چه معنا دارد

 

نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 17:14 | لینک ثابت |

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را

در جوى آبى پیدا كرد.

 روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.


بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود.

 مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید،

از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد

و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر،

مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

 تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.


بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر

 كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم

با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى،

آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»


 

نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 16:39 | لینک ثابت |

چرا از تو نگویم ؟ چرا اشکهای تو را نسرایم ؟ وقتی همه دریاها در قلب

 

مهربان تو جریان دارند ، چرا من یک قطره پرهیاهو نباشم ؟

 

چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم . چه روزها که

 

 به یاد تو با درختان پرحوصله گردو  درددل کردم . آنقدر منتظرت مانده ام که

 

همه پنجره ها مرا می شناسند .

 

 یک بار آرام تر از خواب همه درختان به سراغ من بیا . می خواهم با

 

شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم و با اشک هایم گرد و غبار را از

 

کفشهایت بشویم .

 

می خواهم تمام بغض هایم بر شانه های تو آب شود .چرا دلم برایت تنگ

 

نشود ؟

 

چرا دستهای تو را ستایش نکنم ؟چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو

 

 نچینم ؟

 

چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم ؟

 

دلم برایت تنگ می شود ، نه هرشب ، نه هرروز ، بلکه هر لحظه .

 

این را عقربه های ساعت هم می دانند . خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند .

 

اگر روزی تورا ننویسم ، دل آبی خودکارم برایت تنگ می شود .

 

اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم ؟ اگر تو نباشی رنجهایم را با

 

 که بگویم ؟

 

اگر تو نباشی ، روزهای من به شب نمی رسند و شبهایم در جاده تاریک

 

زمان سرگردان می شوند .

 

اگر تو نباشی ، آمدن صبح هم لطفی ندارد و صدای خروسها ناخوش

 

 می شود .

 

اگر تو نباشی ، ترانه هایم را در رود خواهم ریخت .

 

چرا برای تو ننویسم ؟جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار

 

 تو بیایند چه بدهم ؟

 

چرا حرفهایم را پنهان کنم ؟

 

ای آینه های عاطفه های بکر ، ای پرخاطره تر از رودهای نیل ، همیشه

 

و همه جا برای تو خواهم نوشت ،

 

چه در شعله های بی رحم دوزخ ، جه در خانه های مهربان بهشت ...

 

نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 16:23 | لینک ثابت |

 

اشتباه گرفته ايد خانم

 

من هرگز عاشق شما نبوده ام

 

من اصلا" شما را نديده ام

 

و هرگز موهايتان مرا به ياد بلوط نينداخته است

 

چشم شما که آبی نيست خانم

 

من هم جز حافظ

 

آن هم برای فال شب يلدا

 

شعری برای هيچکس نخوانده ام

 

اشتباه گرفته ايد

 

آن زمان که شما می گوييد من اصلا " به دنيا نيامده بودم

 

چه رسد به اين که عاشق شما .... !

 

حيا کنيد خانم

 

برويد سراغ کسی که اينکاره باشد

 

به ظاهرتان نمی خورد

 

وگرنه جواب سلامتان را هم نمی دادم

 

اگر چه بسيار مرا به ياد کسی می اندازيد

 

که شايد سال ها بعد عاشقش شوم

 

کسی که موهايش بلوطی است

 

چشم هايش آبی

 

و من برايش شعرها خواهم گفت

 

 

 

نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 16:54 | لینک ثابت |

 

روز پدر بر همه باباهای دنیا مبارک ....

 

نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

برای خاطر تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران ليلی نازآفرين را کوه به کوه

 آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

به عرش کبريايی، با همه صبر خدايی، تا که می ديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا کرده

 خاری می فروشد، گردش اين چرخ وارونه را بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که می ديدم معشوق عارف و عاصی ز برق فتنه ی اين علم عالم سوز مردم کش،

 بجز انديشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که در همسايگی يک گرسنه چند نفر را گرم عيش و نوش می ديدم،

 نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان،

 همان يک لحظه ی اول جهان را با همه زيبايی و زشتی به روی يکدگر ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که می ديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين، زمين و آسمان

 را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد؛

چرا من جای او باشم،

همين بهتر که او جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشت کاری های اين مخلوق را دارد،

و گرنه من به جای او چو بودم يک نفس کی عادلانه سازشی با جهل و با فرزانه می کردم.

                                                

                                «عجب صبری خدا دارد.»

 

 

 

نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:44 | لینک ثابت |

 می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی

می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی

نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی

آخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم

اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم

توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری

 

 

نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:23 | لینک ثابت |

 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.

اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه

آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند

و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.عشق

در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و

حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد

 و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي

 و طعم و عطري ويژه خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني

هست.عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد،

 اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز

و روزگار را دستي نيست.عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان

يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپن هاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان

بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.عشق با دوري و نزديكي

 در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال

 مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند.

اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است. عشق جوششي

يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين

 رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و

 گاه، ميان دو بيگانه ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را

نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهره همديگر را

مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در

چهره همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا

آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است. اما دوست داشتن در

روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه

 همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنائي را در

سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي شوند.

 دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني

بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس

و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و